عسلی مامانی ،جیگر من ،نفس من پسرک کوچولوی شیرین زبون من امروز امدم بگم که نفس مامان دیگه ترس را کنار گذاشت وقدمهای محکم خودش رو برداشت نفسم ،عزیزکم تو در واقع اولین قدمهاتو ۲۳/۷/۸۷خونه عزیز جون برداشتی اما متاسفانه دو روز بعد از اون تو بیمار شدی واین بیماری تو رو خیلی ضعیف کرد طوری که هر چی تشفیق می کردیم واسه راه رفتن فایده نداشت اما به شکر خدا الان دو روزه که دیگه وقتی ایستادی دستات رو رها میکنی وطول اتاق رو راه میری البته اولش با ترس اما دیگه قدمهات ثبات بیشتری پیدا کردند ومیشه گفت حدود 10قدم اگه حول نشی راه میری الهی مامان فدای قدمهای کوچولوت بشه دستتات رو میاری بالا وصاف نگه میداری طوری که تعادل بدنت رو حفظ کنه فدای اون هوشت بشم مامانی امیدوارم همیشه شاهد برداشتن قدمهای بزرگتر در زندگیت باشم پسر قشنگ من راه رفتنت به سوی رشد وتکامل بیشتر مبارک خدای مهربون کودکم رو در پناه خودت حفظ کن![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده درسیزدهم آبان 1388ساعت توسط مامانی |
اینم کارت دعوت تولدت که توسط مامانی درست شده اینم کیک تولد گل پسری که توسط بابای سفارش داده شد نفس مامان ،گل مامان ،تولدت مبارک عزیز دلم تولد تو گل زندگیم با 8روز تاخیر روز تولد امام رضا با مصاعد شدن حالت برگزار شد.یه مهمونی کوچیک با حضور عزیز جون وبابا حاجیت ودایی جون وخاله جونت ودختر خاله های کوچولوت نگار نوشین والبته نازی که کوچولو نیست وخاله فرحناز ویلدا جون وچند تا از دوستان خانواده بابایی به علت اینکه از ما دورند وتهران ساکنن در این جشن نبودند اما اقا جونت(پدر بابایی)چند روز مانده به تولدت آمد مشهد واسه تولدت یه تاب خیلی خوشگل خرید که تو اونو خیلی دوست داری ووقتی سوارش میشی کلی ذوق میکنی وبا زبون خودت میگی تا تا یعنی تاب تاب واما پسر کوچولوی من اون شب نشون داد که دیگه مردی شده واسه خودش چرا که اصلاً مامانی و اذیت نکردی تازه کلی هم رقصیدی تو جشنت وکلی ذوق می کردی از گذاشتن کلاه تولد ودیگه اینکه واسه منو بابایی یه شب خوب ودوست داشتنی بود وامیدوارم بدها با دیدن عکسها وفیلمت واسه تو هم یه خاطره خوب باشه 
ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک
تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز
از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا
يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن
يکي به نيت تو يکي از طرف من
الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم
به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي
با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي
ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس
تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس
واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد
ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد
تولدت عزيزم پراز ستاره بارون
پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون
الهي که هميشه واسه تبريک امروز
بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون

دیگه
+ نوشته شده دریازدهم آبان 1388ساعت توسط مامانی |
نفس مامان
عزیز دلم می خوام واست بگم که چرا وبلاگت رو دیر آپ کردم
گل مامان خدا می دونه که از یک ماه مونده به تولدت منو بابایی
کلی واسه روز تولدت نقشه می کشیدیم اما افسوس که مریضی
تو تمام این نقشه ها رو نقش بر آب کرد
آخه نمی دونم این ویروسهای لعنتی کجا بودند که یهو 3روز مونده به تولدت
از تن کوچولوی تو سردر آوردند.
فدات بشم مامانی تو تا حالا مریض نشده بودی الهی مامان بمیره تب بالایی
داشتی ومرتب نفسهای بلند می کشیدی دستم وکه رو سرت می ذاشتم
داغ داغ میشد از زور تب ناله می کردی ومن کاری از دستم بر نمی آمد
جز اینکه پاشویت کنم وبرات دعا بخونم
فقط خدا می دونه که اون شبها چقدربالای سرت گریه کردم و
از خدا خواستم که هیچ مادری نبینه که فرزندش داره درد میکشه
گل مامان ،فدات بشم که وقتی پاشویت می کردم وتو با چشمان بیحال
بعد از کمی خنک شدن به من میخندیدی تا اینجوری منو آروم کنی
خدایا ازت می خوام که هیچ بچه ای رو بیمار نکنی
حالا شکر خدا حالت خوب شده فقط خیلی ظعیف شدی که اونم مهم نیست
مهم سلامتیه تو نفس مامانه
اره مامان جون اینجوری بود که نتونستم تولدت رو 30 مهر
جشن بگیرم وحالا امروز آمدم بگم که تولدت روز تولد امام رضا برگزار شد
یه جشن کوچیک واست گرفتم که حالا درپست بعدی 
+ نوشته شده دردهم آبان 1388ساعت توسط مامانی |